تارنمای سپنتا با توجه به آنکه نتوانسته است تاکنون با استاد خالقی تماس گرفته و تایید ایشان را برای درج مقاله پرارزش استاد به دست آورد و به شوند علاقمندی دوستداران فرهنگ و ادب ایران زمین برای آگاهی از مقاله ی مستند و باارزش این استاد ارجمند ، با استناد به سایت های متعددی که مقاله را منعکس کرده اند ، معرفی این مقاله را از سایت بخارا با نشانی http://bukharamag.com در وبلاگ درج کرده و امیدواراست به زودی همه ی مقاله را در وبلاگ منعکس کند .
انجمن شاهنامه پژوهی سپنتا

(جستارى درباره مآخذ مستقیم و غیرمستقیم شاهنامه)
مقاله دکتر خالقى گذشته از اهمیتى که براى شاهنامه پژوهان دارد،
مقالهاى است که براى علاقهمندان تاریخ ایران باستان نیز از اهمیت ویژهاى
برخوردار است، چه در این مقاله موضوع پاىبندى ایرانیان به سنت شفاهى و در
نتیجه ننوشتن و نداشتن تاریخ مکتوب و کتابهاى ادبى مورد بررسى و نقد وى
قرار گرفته است. به این دلیل و همچنین به دلیل آنکه متأسفانه مقاله مزبور
به صورت کاغذى هنوز در اختیار همگان نیست، در معرفى آن کوشش شده است تا همه
گفتارهاى آن مورد بررسى قرار گیرد.
گفتار نخست : در این گفتار دکتر خالقى دلایلى آورده است که نشان مىدهد
فردوسى براى سرودن شاهنامه «مأخذى مدون» در دست داشته است. این مأخذ که با
مأخذ دقیقى مشترک بوده همان «نامه خسروان» است که در شاهنامه ۳۲ بار با
نامهاى نامه، نامه باستان، نامه شهریار، نامه راستان، دفتر، دفتر پهلوان،
دفتر پهلوى و دفتر راستان از آن نام برده شده است. پس این سخن که مأخذ شاعر
گفتارى بوده و یا این گفته سخیف که شاعر با قلم و کاغذ آشنا نبوده، بلکه
به شیوه بدیههسرایان شعر مىگفته، گفتهاى نابجاست.
سپس نویسنده با استفاده از شاهنامه و آنچه از شاهنامه ابومنصورى
مىدانیم، نشان مىدهد که این مأخذ مدون چیزى نیست جز شاهنامه منثور
ابومنصورى. از جمله دلایل یکى این است که هر دو کتاب حاوى شرح پادشاهى
گیومرت تا یزدگرد سوم بودهاند و در هر دو کتاب از مترجمان یا مؤلفان مأخذ و
شاهنامه ابومنصورى نام برده شده است که خالقى نشان مىدهد دست کم سه تن از
آنها یکسانند.
همچنین از شمارى آثار منظوم یاد مىشود که مأخذى به نثر داشتهاند. به
عبارت دیگر در قرن چهارم داستانهاى بسیارى از زبان پهلوى به فارسى ترجمه
مىشود و پس از آن ترجمههاى مزبور به نظم درمىآیند و شاهنامه فردوسى یکى
از این کتابهاست.
گفتار دوم : شاهنامه ابومنصورى چیست؟
از شاهنامه ابومنصورى تنها مقدمه آن در دست است. گذشته از فردوسى،
ابوریحان بیرونى نیز دو بار از این کتاب نام برده است. پس از او ثعالبى به
اشاره از مأخذ مهم خود که همان کتاب شاهنامه ابومنصورى است، یاد کرده است.
دکتر خالقى احتمال مىدهد که گردیزى نیز به عنوان مأخذى مهم، اما بدون
اشاره به نام آن، از آن استفاده برده است و همچنین اینکه اشارات عنصرى و
فرخى به روایات شاهنامه بیشتر گرفته شده از شاهنامه منثور است. اسدى و
نظامى نیز غیرمستقیم به این کتاب اشاره کردهاند.
سپس نویسنده شواهد مهم و فراوانى مىآورد که نشان مىدهد خود شاهنامه
ابومنصورى نیز بر اساس کتابهاى دیگرى نوشته شده است و نه از روى سخنان
شفاهى. دکتر خالقى از نولدکه نقل مىکند که چهار تن کسانى که در کار تهیه
شاهنامه منثور بودهاند، بىتردید زردشتى بودهاند و به این دلیل قادر
بودهاند کتابهاى پهلوى را که مىبایست مأخذ قرار گیرد بخوانند. این بدان
معناست که ایشان متن یا متونى پهلوى را ترجمه کردهاند. به عبارت دیگر آنان
از سویى صاحبان کتب بودند و از سوى دیگر پهلوى مىدانستند پس به طوس
فراخوانده شدند تا به ترجمه و تدوین شاهنامه بپردازند. همچنین دکتر خالقى
با شواهدى نشان مىدهد که کتابى که این چهار تن به فارسى ترجمه کردند یکى
از نگارشهاى خداینامه بوده است و به همین دلیل وقتى در سال ۳۴۶ ترجمه آن
به پایان رسید بر آن نام شاهنامه نهادند که هممعناى خداینامه است.
گفتار سوم : آیا شاهنامه ابومنصورى غیر از خداینامه، مآخذ دیگرى نیز داشته است؟
نویسنده با استفاده از آثار مورخان پیش از فردوسى، به این نتیجه مىرسد
که روایات رستم در خداینامهها نبوده است، چرا که روایات مزبور در هیچ یک
از منابع موجود پیش از فردوسى نیامدهاند. تنها دو روایت یکى ماجراى رستم
در جنگ هاماوران و دیگر روایت پرورش سیاوش به دست او در آغاز داستان
سیاوخش، در خداینامهها نیز موجود بوده است. این دو روایت مطابق گفته دکتر
خالقى در بندهشن و تاریخ الرسل نیز نقل شده است.
همچنین شرح پادشاهى اسکندر نیز که در شاهنامه آمده، در خداینامه نبوده
است و نولدکه نشان داده است که این شرح از رمان اسکندر اثر کالیستنس
دروغین، نخست به پهلوى ترجمه شده و از پهلوى به سریانى، سپس از پهلوى به
عربى و از عربى به فارسى برگردانیده شده و از آنجا به شاهنامه ابومنصورى
راه یافته است.
برخى رویدادهاى عمده در پادشاهى یزدگرد سوم نیز که در شاهنامه فردوسى
آمده است، پس از شکست ایرانیان از عربها نگاشته شده و سپس در شاهنامه
ابومنصورى و شاهنامه فردوسى نقل شده است.
بدین ترتیب دکتر خالقى بر آن است که روایات شاهنامه ابومنصورى از چهار
مأخذ گرفته شده است. مأخذ اصلى یکى از نگارشهاى خداینامه بوده است. سپس
روایات رستم و مأخذ سوم ترجمه فارسى رمان اسکندر از یک متن عربى و مأخذ
چهارم متنى پهلوى در شرح پادشاهى یزدگرد سوم بوده که پس از سقوط ساسانیان
تألیف شده و به دست مترجمان و مؤلفان شاهنامه ابومنصورى ترجمه شده است.
گفتار چهارم : آزاد سرو کیست؟
با استفاده از متن شاهنامه و پژوهش نولدکه، دکتر خالقى به این نتیجه
مىرسد که آزادسرو در زمان فرمانروایى احمد سهل در مرو (در عصر سامانیان)
در دستگاه احمد سهل بوده است. او کتابى نسبتاً پرحجم درباره رستم نوشته
بوده و به نظر نویسنده مقاله همه روایات رستم در شاهنامه ابومنصورى از این
کتاب گرفته شده است. دکتر خالقى این احتمال را نیز مىدهد که آزادسرو مؤلف
روایات رستم نبوده بلکه او کتابى به نام سگیگسران را از پهلوى به فارسى
ترجمه کرده است. مسعودى از چنین کتابى نام برده که شامل سرگذشت پهلوانان
سیستان از جمله و بهویژه رستم بوده است. چنان که به زعم مسعودى این کتاب
را ابن مقفع نخست از فارسى باستان و نه پهلوى به تازى ترجمه کرده است.
دیگر اینکه انتخاب روایات رستم در شاهنامه ابومنصورى توسط آن چهار تن
مترجم خداینامه صورت نگرفته است بلکه این موضوع به دستور گردآورنده کتاب
یعنى ابومنصور معمرى و یا خود ابومنصور عبدالرزاق انجام شده است.
گفتار پنجم : تعدد و اختلاف نگارشهاى خداینامه و کثرت آثارى که مأخذ تألیف خداینامهها بودند به تفصیل در این گفتار آمده است.
خداینامه چندین بار به زبان عربى و فارسى ترجمه شده بود و این ترجمهها
تفاوتهایى با یکدیگر داشتند. مشهورترین آنها ترجمه ابن مقفع از آن کتاب به
عربى بوده است. از پژوهش دکتر خالقى چنین برمىآید که خداینامه دو گونه
بوده است، خداینامه کوچک و خداینامه بزرگ. خداینامه کوچک شامل شرح بسیار
کوتاهى از مدت هر پادشاهى و رویدادهاى آن تنها در چند سطر بوده است، حال
آنکه در خداینامه بزرگ رویدادها به شرح و تفصیل آمده بودند و بهویژه
داستانهاى رایج در زمان هر پادشاه که غالباً پیش از آن زمان به نگارش
درآمده بودند، در خداینامه بزرگ نقل مىشدند. دکتر خالقى با یاد کردن
داستانهایى که بهویژه در کتب مورخان شرح آنها آمده است، تا ۷۱ داستان از
این دست را نام مىبرد و نشان مىدهد که خداینامهها مجموعهاى از این
داستانها نیز در خود داشتهاند که در هنگام روایت آن داستانها در
خداینامه و سپس ترجمه خداینامه به عربى و فارسى، هر بار این داستانها
کوتاهتر و کوتاهتر شدهاند. بخشهایى از فهرست این داستانها در زیر آمده
است: کارنامه اردشیر بابکان، قصه ابرسام وزیر اردشیر، رساله بزرگى اردشیر،
اندرز اردشیر به ایرانیان، عهد اردشیر بابکان با شاپور، روایت عهد هرمزد
به پسرش بهرام و غیره. این موضوع نشان مىدهد که مجموعه آثار ادبى پهلوى
بسیار بسیار بیش از آن بوده است که هماکنون در دست است، چنان که دکتر
خالقى با استفاده از مراجع معتبر از ۷۱ داستان نام مىبرد.
گفتار ششم : نویسنده برخلاف نظر نولدکه خداینامهنویسى را تنها به دوره
ساسانى متعلق نمىداند. وى شمارى از داستانهاى نقل شده در خداینامه را که
مربوط به دوره اشکانیان است نیز نام مىبرد و بدین ترتیب نشان مىدهد که
نگارش خداینامه و داستانهاى آن سنتى دیرین است. گذشته از متون پهلوى چون
یادگار زریران و درخت آسوریگ، دکتر خالقى به داستانهاى ویس و رامین و بیژن
و منیژه اشاره مىکند که در اصل متعلق به دوران اشکانى بودهاند. همچنین
با استناد به نهایةالارب از کتبى چون کتاب لهراسب، ترجمه کلیله و دمنه،
کتاب مروک، سندباد، کتاب بوسیفاس و کتاب سیماس نام مىبرد که نویسنده
نهایةالارب آنها را به ادب و اخبار دوران اشکانى منسوب مىداند. همچنین
نویسنده از کتاب مجملالتواریخ نقل مىکند که اشکانیان صاحب ۷۰ کتاب
بودهاند، به عبارت دیگر دوران اشکانى نیز چندان در سکوت ادبى و تاریخى
نگذشته است و در آن زمان نیز کتاب یا کتابهایى چون خداینامه وجود داشته که
تاریخ شاهان اشکانى و داستانهاى رایج زمان در آن یا آنها روایت شده است.
وى با رجوع به دیگر مورخان قدیم و اشارات مختصر یا بسیار آنان به کتب،
روایات و داستانهاى عهد اشکانیان، بر آن است که نه تنها برخى از
داستانهاى حماسى و عاشقانه ساسانیان ریشه در ادبیات اشکانى داشته، بلکه
حتى شیوه نگارش خطبهها و عهدنامهها و اندرزنامههاى آنان نیز، خارج از
نفوذ ادبى این سلسله نبوده است.
گفتار هفتم : نویسنده در این گفتار بسیار مهم تلاش مىکند تا نشان دهد
که سنت خداینامهنویسى اشکانى نیز ریشه در آرشیوهاى هخامنشى دارد. وى براى
اثبات این ادعا به گفته ابن ندیم، دینکرد، ارداویرافنامه و گزارش مؤلفان به
زبانهاى عربى و فارسى در سدههاى نخستین اسلامى مىپردازد که از نوشتن
اوستا بر لوحهاى زرین یا بر دوازده هزار پوست گاو و نگهدارى آنها و دیگر
کتابها در موضوعات دانشهاى گوناگون یاد کردهاند و آوردهاند که این
کتابها در محلى به نام دزنبشت (در پهلوى به معناى کتابخانه) نگاهدارى
مىشده است و همچنین در کتب مزبور از سوزاندن، بردن و ترجمه کردن آنها به
سریانى و رومى پس از حمله اسکندر به فراوانى سخن گفته شده است.
نویسنده همچنین براى اثبات ادعاى خود از کتاب استر در عهد عتیق شاهد
آورده است. در آن کتاب از ثبت قوانین و نوشتن نامه و فرمان به زبانهاى
اقوام مختلف کشور و ترجمه و ارسال آنها به همه ایالات شاهنشاهى از هند تا
مصر سخن رفته است. به گفته دکتر خالقى، در کتاب استر سه بار به سنت ثبت
رویدادها اشاره شده است. براى نمونه در کتاب آمده است که پادشاه یک شب
خواست که این کتاب را براى او بخوانند.
در کتاب عزرا نیز یهودیانى که به دستور کوروش به اورشلیم رفته بودند تا
شهر را بسازند، در پاسخ به نامه اردشیر به متن فرمان کوروش در این مورد
استناد مىکنند و از او مىخواهند تا به «کتاب رویدادهاى مهم» رجوع کند تا
متن مزبور را بیابد و او نیز چنین مىکند و در دژ اکباتان طومار فرمان
کوروش را مىیابند.
از این جمله اشارت بسیار مهم که نشان از آن دارند که در ایران دستکم از
هخامنشیان به این سو شاهد سنت نگارش بودهایم و اینکه در همه این دورهها
کتابخانههاى غنى وجود داشته که انبوهى از کتب و نامهها و ترجمهها در
آنها نگهدارى مىشده است.
پیوست : فهرست برخى متون از دست رفته به زبان پهلوى و ترجمههاى عربى و فارسى آنها و برخى تألیفات دیگر
نویسنده در پیوست مقاله که نیمى از کل نوشته را به خود اختصاص داده، به
آثار از دست رفته پهلوى براساس آنچه در منابع کهن فارسى و عربى آمده،
پرداخته است. وى آورده است که پیش از او وست، تقىزاده، جهانگیر تاوادیا،
گرشویچ، مرى بویس، هانزن، شادروان احمد تفضلى و دکتر ژاله آموزگار در این
زمینه پژوهش کردهاند.
دکتر خالقى نخست سنت ترجمه از پهلوى و دیگر زبانها به عربى را در دو
سده دوم و سوم هجرى مورد بررسى قرار مىدهد. در این دوره بهویژه منصور،
هارون و مأمون خلفایى بودند که به ترجمه آثار اهمیت بسیار مىدادند.
نویسنده با استناد به آثار بازمانده از این دوران زبان پهلوى را از عمده
زبانهایى مىداند که ترجمه به عربى از آنها صورت مىگرفت. وى با توجه به
نمونه کلیله و دمنه و همچنین رمان اسکندر که در اصل به ترتیب به زبان هندى و
یونانى نوشته شده بودند، اما در این زمان از زبان پهلوى به زبان عربى
برگردانیده شدند، استدلال مىکند که برخى آثار دیگر زبانها نیز از زبان
پهلوى به عربى برگردانیده شد. چه غالب آنها در دوران ساسانى به این زبان
ترجمه شده بودند و همین ترجمهها نشان مىدهد که «گذشته ادبى مکتوب و
پربار» ایران انگیزه پذیرش ترجمه این آثار به زبان عربى بوده است.
دکتر خالقى روایتى از ابومعشر نخست از زبان ابن ندیم و سپس حمزه اصفهانى
و همچنین بیرونى نقل مىکند. این روایت که در مورد ساخت کتابخانه در ایران
باستان، مواد مورد استفاده و اهمیتى است که آنها به استحکام گنجینه
کتابها مىدادند، نشان مىدهد که دستکم در زمان ساسانیان صنعت کتاب و
کتابخانه وجود داشته است و شرح مسعودى در مورد کتاب بزرگ و مصورى که در سال
۳۰۳ هجرى در استخر فارس دیده است، باز تأکیدى است بر آنکه کتابهاى
گرانبها و نوشته شده به آب زر و سیم، چنان که او گفته در دربار ساسانیان
وجود داشته است. نویسنده تعداد این کتابها را در دزنبشتهاى عصر ساسانى کم
نمىداند و با نقل از طبرى و مسعودى، شهرت و محبوبیت ادبیات ترجمه شده از
پهلوى به عربى را مدیون ادبیات نوشتارى غنى ایرانى برمىشمرد. در پایان این
بخش دکتر خالقى با استفاده از منابع کهن نخست ۱۲۰ عنوان کتاب از آثار به
جاى نمانده پهلوى نام مىبرد. این تعداد کتبى هستند که در منابع آمده است
که از آنها ترجمهاى به عربى صورت گرفته است. در کنار آنها نام انبوهى از
کتب در الفهرست آمده است که چون تنها نامى عربى از آنها به جا مانده،
نویسنده آنها را در زمره کتب پهلوى نیاورده است اما وى بر این باور است که
از موضوع ایرانى آنها و یا نام مترجم مىتوان دریافت که آن کتب نیز در اصل
به زبان پهلوى بودهاند. برخى از آنها نیز کتابهایى بودهاند که از زبانى
دیگر به زبان پهلوى ترجمه شده بودند. چنانکه نویسنده از ابن ندیم نقل کرده
است که: «ایرانیان در گذشته کتابهایى را در فلسفه و منطق به پهلوى درآورده
بودند.»
دکتر خالقى در تأیید این دیدگاه که ایرانیان بىشک از ادبیاتى نوشتارى
برخوردار بودهاند از ابن ندیم نقل مىکند که آنان هفت خط داشتهاند که از
هر خط جداگانه براى نوشتن اوستا؛ عهدنامه و منشور و نقش نگین و سکه و جامه و
فرش؛ کتابهاى پزشکى و فلسفه؛ نامهنویسى شاهان و نوشتههاى همگانى
استفاده مىکردهاند. از همه جالبتر خط هفتم بوده که داراى ۳۶۵ حرف بوده
است و با آن خطوط چهره، فال، شرشر آب، طنین گوش، چشمک زدن و اشاره و کنایه و
رمز را مىنوشتهاند. این موضوع نشان مىدهد که برخى ایرانشناسان که
ایرانیان را فاقد خط و کتاب معرفى مىکنند و معتقدند که آنها روایاتشان را
سینه به سینه نقل مىکردهاند، تا چه اندازه بر راه خطا مىروند. بدین
ترتیب دکتر خالقى آثار را به چهار بخش تقسیم مىکند که بخش نخست همان متون
اصلى پهلوى هستند که جز اندکى از آنان باقى نمانده است. بخش دوم فهرستى است
که در حال حاضر اصل کتابهاى آن موجود نیست، تنها در متون عربى و فارسى از
ترجمه آنها به زبان عربى سخن رفته است (و این همان فهرستى است که دکتر
خالقى ۱۲۰ عنوان آن را بدون هیچ شک و شبههاى تهیه دیده است). بخش سوم کتبى
است که براساس کتابهاى از دست رفته پهلوى نگاشته شده و یا خود درباره آن
کتابها بودهاند. از کتب این بخش نیز کتابهاى بسیار اندکى به جا مانده
است. براى نمونه از این دست تاریخ یعقوبى، اخبار الطوال، تاریخ الرسل طبرى،
مروج الذهب مسعودى و شاهنامه فردوسى و چند کتابى دیگر است که به گفته دکتر
خالقى بسیار بیش از این بودهاند. وى در فهرستى که ۴۶ عنوان دارد کتابهاى
شناخته شده اما از دست رفته این بخش را معرفى مىکند. در بخش چهارم
کتابهایى جاى مىگیرند که خود خلاصه و یا بازنویسى کتب بخش سوم هستند چون
الکامل ابن اثیر، تاریخ بلعمى و فارسنامهى ابن بلخى و فقط گاهى گزارشى نو
از آثار از دست رفته پهلوى در خود دارند
( بخارا ۷۳-۷۲، مهرـ دی ۱۳۸۸) http://bukharamag.com
-------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------

دکتر طوسی وند - دکتر خالقی - فرزین
دفتر بنیاد فردوسی شاخه توس - مشهد
انجمن شاهنامه پژوهی سپنتا